|
|
|
|
|
همه ستاره دارند و من هنوز ......... شبی در میان اشکهایم ستاره ای را دیدم باخود گفتم او ستاره ی من است نمی دانم چرا او هم از کوچه خلوت گونه هایم زود پر زد .... اکنون عمریست من کوچه گونه هایم را خیس میکنم تا شاید دوباره برگردد.... اما باز ...همه ستاره دارند ومن....... بی ستاره هستم..........................
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 14:1 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی
شط بهم امیختن حادثه هاست زندگی قدحی شیرین به سلامتی تلخی هاست زندگی نگاهی کوتاه از پنجره ی کوچک ثانیه هاست زندگی تولد اشکی بعد از مرگ خنده هاست زندگی باختن برای بردن کینه از دلهاست زندگی بی امان باران شدن برای گل کردن غنچه لبخندهاست زندگی عاشق شدن رفتن یک جاده بی انتهاست زندگی سوختن روی خط سرنوشت همچون بازی بچه هاست
عشق یعنی بردی دلم با ناز عشق یعنی عاشق شدم باز عشق یعنی هر چه غیر از تو داریم بسوز عشق یعنی سوختم ولی مشتاقم هنوز عشق یعنی بر وادی بی رهگذر جانم بتاز عشق یعنی محتاج توست این دل،ای بی نیاز عشق یعنی تو دریا من سرا پا نیاز عشق یعنی با نگاه خود رنگ دریایم بساز
مرگ یعنی پیوستن دو خط موازی به هم مرگ یعنی رج زدن سکوت مبهم مرگ یعنی سکوت عقربه ی ساعت مرگ یعنی به آخرین نفس،قناعت مرگ یعنی انتخاب،شهادت مرگ یعنی سفر رفتن بدون عادت مرگ یعنی قفس کهنه را شکستن مرگ یعنی با تن رنجور پریدن
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1384ساعت 12:50 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
اسوه
چه می شود گل را اسوه عشق بدانیم خاری که اویخته در سینه ی گل بدانیم خار عاشق است گر چه زیبا نیست گل می فهمدش عاشقی ادعا نیست *************** انتظار تا کی در این پرده ی احساس دل سوخته باشیم باز آ که در دل زخمها از دوری تو نهفته داریم شرم است درد دل با بیگانه و ناکس بگویم بازآ که طبیب توئی و دوا تو درد خود باتو بگویم |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 15:45 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
از کجا نوشتن مشکل و از تو نوشتن راه آخرم
بخش که شما را تو خطاب کردم نرنجی از حرفام اخر در نوشتن ساده ترم بگذریم من در عاشقانه نوشتن هنوز کلاس اولم می دونی این روزا این حرفا خریدار ندارن همه باغا اسیر سیم خار دارن حیاط خونه ها باغچه ندارن بچه ها دیگه حوس چیدن سیبا رو ندارن کوچه برای هر عابری بوی غربت می آرن مسافرا به غصه شفر عادت دارن شاعرا دیگه حس نوشتن ندارن توی روزگار کاغذی غصه ها بی شمارن عاشقا به هم حس دل سپردن ندارن سر قرار همدیگر رو چشم انتظار می زارن حرفا همش فریب ودروغن دلا برا یه ذره صداقت هلاکن شمع ها بی پروانه تا سحر می سوزن پروانه ها اسیر پنجره های بسته می شن ادما برای دیدن هم گل ارزو میکارن غنچه ها گل نزده پژمرده میشن گفتم این حرفا روفکر نکنی همه عاشقا بی وفا میشن یا وقتی میرن سفر همدیگر رو فراموش میکنن همه این حرفا رو گفتم که چشات بدونن توی این دنیای بود ونبود تویی دلیل بودن من تقدیم به آنکه دلیل بودن من است
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم آذر 1384ساعت 14:25 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1384ساعت 13:28 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
من همشهری توام ای هم ولایتی اگر چه ، فعلا بالهایم گرفتار پرواز است ! اما از خوش به حالی تو، دور می شوم از خود، دور، خیلی دور ! تو سیب ترین سرخ منی یاهو ! مبادا تنت در بی پناهی من، چون بید بلرزد قسمت من، همان سنگ بودن بود، که افتادم !... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:27 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
به سوی ابدیت در خیالات مبهم خود به یاد دارم روزگاری را که بی تو به سر کردم. در شبانگاهی سرد با روحی افسرده و پایی خسته به هوای عاشقی راهی کوی تو شدم سفری آغاز نمودم سفری از دل وسوسه گر با کوله باری پر از زمزمه عشق در سایه امیدت نور فانوس وجودت را یافتم و به سوی کوچه های عشق روانه گشتم حال که به کوچه عشقت رسیدم بر در و دیوار آن می نویسی ، ورود ممنوع ؟ حس سردی در وجودم دامن می زند. انگار آتش عشق در من خاموش گشته. با تمام این تیرگی ها قلب من همیشه عاشق خواهد ماند این چراغ مرده روزی روشن می شود و این سکوت مبهم روزی خواهد شکست. با کوله باری از خاطرات نیستی به ساحل عشاق می روم.ساحل هم موجی نداردچگونه موج عشق را در خود روان کنم. ناگهان موجی آمد و سیلی محکمی بر چهره ساحل نشاند.نگاهم بر ماسه های ساحل افتاد پیغامی از دل دریا بر رویش حک شده بود : « قلم پیر سرنوشت با مرکب زرین » سرنوشت عاشقان را می- نوشت تا که قرعه به من افتاد. مرکب ریخت. حال می دانم عمر عاشقی کوتاه است و از ما یکی باید به سوی ابدیت سفر کند. اینگونه بود که من خود را به دریا سپردم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 20:26 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
آنقدرها که می گفتی زیبا نبودم تا پریزاد قصه های تو باشم گیسو قشنگ شب موسیقی چشم هایت آنقدرها که می گفتند دست هایم شاعر نبودند. تا هزاره بعد را بسرایند آنقدرها که می گفتم هرم خورشید عاشقانه نبود مردادی که از سر شاخه توت بالا رفت مردادی که در خنکای حوضچه بارید و خوابم کرد.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 13:1 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
دلتنگی قفس ، سکوت و زنجیر و بعد دیگر هیچ و مرگ هدیه ی تقدیر و بعد دیگر هیچ غرور زخمی مردی هنوز در قاب است سقوط خاطره ای پیر و بعد دیگر هیچ و دست های حنایی ، حنایی یک زن که می رسند به تصویر و بعد دیگر هیچ هنوز منطق و احساس روبه روی همند و اشک و حادثه درگیر و بعد دیگر هیچ نگاه می کند آرام زن به اطرافش چه سود از این همه تفسیر و بعد دیگر هیچ غروب ، حادثه ، یک جاده درد و دلتنگی و راه راه نفس گیر و بعد دیگر هیچ |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:55 توسط َAdel sh
|
|
||
|
|
|
|
|
My dear lovely creature
LOVE Land of terror Ocean of tears Valley of death Eternity it self
With love sh |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 12:39 توسط َAdel sh
|
|
||